تبليغاتX
حال من بی تو
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
خدایا

خدایا باز هم مستی خماری جام در دستی
به درگاه تو روی آورد بگیر از دست او دستی

سری مست جنون دارد به چشمان جام خون دارد
درون سینه تنگش شراب نیلگون دارد

 

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام  را به همه دوستدارانش تسلیت می گویم

یه چند وقتی (البته نسبتا طولانی) نشده بود بیام سر بزنم

حالا هم همین طوری اومدم

درد دیگر از فراغ یار نیست
چون دو چشم او کسی بیمار نیست

خیلی وقت پیش می خواستم اینجا بنویسم که:
خوشحالم از اینکه در طول زندگیم اتفاقی افتاد که دیدم و نظرم رو راجع به خیلی چیزا عوض کرد و .....

ولی خب دیگه نشد!

برای همه بچه های بلاگ فا مخصوصا .... ....ی آرزوی موفقیت دارم

امیدوارم شما هم به هرچی می خواهین برسین و به قول یه عزیز

انشاءالله هرچی از خدا می خواهین بهتون بده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 20:40  توسط م. وجدانی  | 

        بی خیال

امشب به اندازه همه حرفهای نگفته ام حرف دارم
امشب به اندازه همه غم ها در دلم جا باز کرده ام و  تشنه ام ....
به اندازه همه اسب های تشنه محتاجم    محتاج تلخ ترین چیزی که تلخیها را بزداید
امشب شراب تلخ می خواهم تا جان شیرین را به پایش بگذارم
امشب از زندگی خسته ام روحم میل به پرواز دارد و از قفس تن خسته است
امشب میل به جنون دارم و خیال پرواز به همان سبکی خوابهای کودکی و هوای پاییز کرده ام

بگو باد بوزد ابرها ببارند و برگها بریزند برای عریانی شاخه ها دلتنگم

امشب به اندازه همه سکوتهایم فریاد، به اندازه همه غم ها اشک، و به اندازه همه نداده ها شرابم ده 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 3:37  توسط م. وجدانی  | 

 

نمی دانم که امشب اشک از چشمم چه می جوید
نمی دانم که فریاد دل تنگم چه می گوید

نمی دانم که یار آشنا از من چه می خواهد
کدامین شیوه بگرفته کدامین راه می پوید

خیال فارغ البالی خیال حال بی حالی
نسیم مستی و ساقی دلم از باد می جوید

شکسته بال پروازم پریده شوق آوازم
نه نای ناله ای مانده نه اشکم چشم می شوید

نه امشب می به من داده نه لعلش کام من داده
نه پاسخ بر سلام من نه "وجدانی" به من گوید

...... من فکر می کنم حلاج هم افسانه است ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 6:56  توسط م. وجدانی  | 

      

           

بوي باران بوي سبزه بوي خاک
شاخه هاي شسته باران خورده پاک

آسمان آبي وابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه ي شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم پرستو هاي مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه ي رنگين نمي پوشي به کام
باده ي رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن که مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه ي غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ!

                                        (فريدون مشيري)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 6:15  توسط م. وجدانی  | 

              

           گل يخ

ناقوس کلیسا صدای مرگ می دهد آتش سرخی ندارد که زردیم را بگیرد خودش زرد تر است و بهار رخ ننموده و شکوفه ها هیچ علاقه ای به باز شدن و پر پر شدن در دست باد را ندارند

منو سرما زده امسال و دلم غرق خزونه
حسرت سبزی و برگ رو کسی چون من نمی دونه

دل یخ بسته ام اینبار داره می میره و انگار
وقت مردن هم نمی خواد بکنه عشقتو انکار

ضمن عرض تسلیت ایام سوگواری سالار عشق و ۲۸ صفر سال خوبی را برای همه آرزو می کنم

          گل يخ

همیشه تازه باشید و دلهاتان خرم و بهاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 6:0  توسط م. وجدانی  | 

                

از تو ای می زده در میکده نامی نشنیدم

نزد عشاق شدم قامت سرو تو ندیدم

از وطن رخت ببستم که تو را باز بیابم

هرچه حیرت زده گشتم به نوائی نرسیدم

گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببینم

چه کنم من که از این قید منیت نرهیدم

کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد

بی نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم

لطفی ای دوست که پروانه شوم دربررویت

رحمی ای یار که از دور رسانند نویدم

ای که روح منی از رنج فراقت چه نبردم

ای که در جان منی از غم هجرت چه کشیدم

                                                                      امام(ره)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 6:53  توسط یه نفر مثل خودم  | 

بیایارا مکن این عشق انکار
ندارد طاقت دوری دل این بار

دلم بشکسته از داغ غم تو
ندارد این دل تنها یکی یار

خموشی و خموشی و خموشی
مکن این پاسخ خود را تو تکرار

سحر گفتم به باد صبح گاهی
بیاید از سر کوی تو هربار

بگو با قلب "وجدانی" چه کردی
که مرد او از غم عشق تو صد بار

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/29ساعت 5:55  توسط م. وجدانی  | 

باز این دل دیوانه    سرگشته و بیخانه
از هجر رخ ماهش    بین گشته چه دیوانه

باز این سر سودائی   از گریه تماشائی
دیوانه شد از هجر   آن شاهد هرجائی

دلدار برفت از دست  دیگر نشد این دل مست
آنقدر بنالم من   تا آنکه روم از دست

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 6:15  توسط م. وجدانی  | 

 

یا علی یا علی مرا دریاب

علی ای همای رحمت
تو چه آیتی خدا را

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 1:8  توسط م. وجدانی  | 

بیا تا قصه از آغاز گوییم
زچشمانت هزاران راز گوییم
چه سنگین غصه ات بر دل نشیند
به یکدیگر بیا همراز گوییم
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 5:43  توسط م. وجدانی 

گاهی جنون جواز عمل است و گاهی عمل از سر جنون

دو کلوم حرف حساب:

گل آفریدی و شراب، مستی و زندگی، باران و بهار، شب و روز ، علف و نبات، آسمانی به بلندی نگاه و مرغانی عاجز از وصال به بلندایش و در پهنه زمینش حیوان و....  و    انسان

 این دیگر چه بود...


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 17:22  توسط م. وجدانی  | 

این بار می خواهم شعری را از یک شاعر از تبار گرم خلیج فارس بنویسم
بهمنی کسی که برای خودش دلتنگ می شود و واقعا خودش را کشته و همه او شده و به قول خودش:

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا تو همه جا تو همه جا تو

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون ساده باز روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعرو شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امسب

هر شب ترا بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 0:38  توسط م. وجدانی  | 

حالم اینگونه ولی آن رخ زیبا زیباست
با پریشانی دل رقص د ل آرا زیباست

میکنم مست زخون دل خود این قلمم
رقص این مست میان ورق من زیباست

در دوات قلمم باده خون می ریزم
جام در کام ورق می نهم آری زیباست

شرحه شرحه شدنم را تو قلم می دانی
دردناک است ولی نقل تو از آن زیباست

هرکه رسوا بشود همچو دل "وجدانی"
خواهد آموخت که رسوائی کویش زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 0:7  توسط م. وجدانی  | 



ش   باز هم من قلمی مست و دلی خون دارم
                 باز در دفتر شعرم غزلی می کارم

             باز هم گریه و اشک من و این حال خراب
               باز هم شوق وصال رخ گلگون دارم

              باز هم خسته شدم زین همه تنهایی یار
               باز هم جام تهی از می چون خون دارم

             لیلی ما شده ای هر شب و من هم که هنوز
               حال عاشق نم اشک و دل مجنون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 6:15  توسط م. وجدانی  | 

 

آخ که دلم گرفت از این دربه دری!!! 

یک نفر می یاد که من منتظر دیدنشم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 15:49  توسط م. وجدانی  | 

عمر رفت و یار رفت و باده همیاری نکرد
اشک هم امشب به حال زار من زاری نکرد

حافظ شیرین سخن هم راه و رایی می نداد
آنکه می دانست حال من وفاداری نکرد

آنکه نامش مرهم درد دل عشاق بود
پس چرا امشب گذر بر حال بیماری نکرد

اسوه تقوی است اما من نمی دانم چرا
او عمل بر راه و رسم دین و دینداری نکرد

.
.
.
.
بخت هم یاری نکرد تا مست گردم از لبش
تا کنم کاری که "وجدانی" به هشیاری نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/24ساعت 17:27  توسط م. وجدانی  | 

شهید 
دوست دارم مثل شمع ایستاده آب شوم تا به زانو در آمدن خویش را نبینم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 16:19  توسط م. وجدانی  | 

 

                             

                           www.love-4-ever.blogfa.com 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/22ساعت 20:15  توسط م. وجدانی  | 

اگربا هر بار خواندنت می آمدی اینهمهصدایت نمی زدم چون از دیدن رویت شرمسارم ولی با این همه کاش می آمدی و می زدی تو گوشم تا از حالا تا آخر عمر جلوی آینه نگاهش کنم!
در غم عشق که درسینه نمانده نفسی 
به نگاه که دلم خون شد و دارد هوسی
در کمند خم زلف که بدام افتادم               
که دلم بسته نگردد به خم زلف کسی
غنچه لعل که اینگونه اسیرم کرده             
که نخندم به نگاه لبخندان کسی.....

حسش نیست تکمیلش کنم شاید وقتی دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 18:59  توسط م. وجدانی  | 

با توجه به نظرات جديد از دوستان جديد!!!
خیلی اصرار داشتید که مرا می شناسید ولی جالبه که عرض کنم که من خودم هم خودم را     نمی شناسم!

به نظر من قصه عاشقی و... که در موردش نوشته اید همش کشک است.
من هم تا چند سال پیش همینطور فکر می کردم ولی بعد از گذشت زمان حالا احساس می کنم که بینش بالاتری پیدا کردم. زمانه عوض میشه آدمها عوض میشند تفکر ها عوض میشند و انسان رشد میکند و این تنها چیز مهمی است که در کشمکش های زمانه و رویدادهای عجیبی که عشق     می نامیدش بدست می آورید.
شما هرچند که تصور میکنید من شما را نمی شناسم ولی من از طرز نوشتنتون می تونم خیلی دقیقتر از اون چیزی که فکرش را می کنید موقعیت شما را درک می کنم! هرچند که به شوخی هم چیزهایی نوشته اید ولی هیچ شوخی نیست که ۵۰٪ از اون جدی نباشه!
ببینید خانم و یا آقای بی نام من از همه این چیزهایی که فکرش را می کنید عبور کردم شاید سنم به اندازه ای نباشد که ادعای تجربه کنم ولی به علت یک سری شرایط خاص و منحصر به فردی که امیدوارم هیچکسی تجربه اش نکند به بینش ها و مطالبی رسیدم که خیلی برای طی مسیر در زندگیم به من کمک کرده.
البته زمانی که به این بینشها می رسیم معمولا دیر تر از وقتی است که به آنها احتیاج داریم ولی مهم نیست مهم این است که با گذشت از آنها به کمالی می رسیم که هدف خلقت همه ماست!

میبخشید که طولانی شد من عادت ندارم بیش از چند خط بنویسم و عادت هم ندارم که نصیحت کنم ولی فقط این را بنویسم که
۱- وصال مقتل عشق است
۲- عاشق ماندن سخت تر از عاشق شدن است
۳-اصولا عشق رابطه ای دوطرفه حساب می شود و         تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
در پایان از  « ن » و « م » (دوستان ناشناس!) به خاطر نظرات و خواندن مطالبم تشکر می کنم!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 14:46  توسط م. وجدانی  |